غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
36
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
ميرزا الغ بيك بواسطه استماع سخنان كان كل از سيد آزرده دل بود فرمود كه فردا قضاة و علما جمع شوند تا پرسش اين قضيه نمائيم و سيد عاشق را مجرم ساخته تاديب فرمائيم و روز ديگر آن زمره عظيم الشان بر آستان خلافت آشيان مجتمع گشته انتظار بيرون آمدن پادشاه ميكشيدند كه ناگاه مولانا ابو الفتح ذبابه كه مردى ابدالوش و متقى بود و ميرزا الغ بيك او را اجازت داده بود كه هرگاه بخواهد بمجلس همايون درآيد و هرسخن كه داشته باشد بيواسطه بعرض رساند بدار السلطنه درآمد و پيش از اكابر نزد ميرزا الغ بيك رفت و از سبب اجتماع آن طايفه پرسيد پادشاه جوابداد كه مدتى شد كه سيد عاشق پاى از حد خود فراتر مىنهد چنانچه در روز طوى كان كل ما را گفت كه احكام شرع نبويرا برانداختى و شعار كفار ظاهر ساختى و ديروز خواجه عصام الدين را كه بصفت علم و دانش و تقوى سرآمد اشراف علماست شيخ الاسلام بياسلام گفته است بنابرآن قضاة و فضلا را طلبيدهايم تا مرافعه اين قضايا نمائيم و آنچه بحسب شرع متوجه او شود بجاى آوريم مولانا ابو الفتح فرمود كه سيد نيك نكرده كه نسبت بشما و شيخ الاسلام اين نوع سخنان بر زبان آورده زيرا كه شما در كمال عدالت و رعيتپرورى سلوك مينمائيد و در تقويت اركان شريعت اهتمام تمام مىفرمائيد و شيخ الاسلام نيز بصفت علم و عمل انصاف دارد و در اثنا اين قيل و قال سپاهى زانو زده عرضه داشت كه برادرم فوت شده و از وى دو فرزند مانده و من ميخواهم كه زن برادر را بحبالهء نكاح خويش درآورم تا برادرزادههاى من ضايع نشوند اما آن زن ميخواهد كه بعد از انقضاء عدت بنكاح بزازى درآيد و از وى نفقه ميستاند ميرزا الغ بيك يساولى را فرمود كه برو و آن ضعيفه را بگوى كه بنكاح برادرشوهر خود رضا دهد و بزاز را از عقد او منع كن مولانا ابو الفتح پس از استماع اين حكم روى به ميرزا الغ بيك آورده گفت آنچه سيد عاشق نسبت بشما گفته بود دور از كار نيست پادشاه پرسيد كه چون گفت گفت بجهة آنكه زنى كه عاقله و بالغه باشد شرعا اختيار دارد كه به عقد هركس خواهد درآيد شما بكدام مذهب او را تكليف مينمائيد كه زن بزاز نشود و بمناكحت اين مغول رضا دهد آن پادشاه مغفرتپناه از اين سخن بغايت متاثر گشت و يساول را از آن كار مانع آمد و فرمود كه اكابر و اشراف را اجازت دهيد كه بمنازل خود روند زيرا كه نزد ما بوضوح پيوست كه سيد عاشق در آنچه ميگفته محق بوده لا جرم آن جماعت مايوس بازگشتند و بساط منازعت جناب سيادتمآب در نوشتند . مولانا محمد اردستانى اعجوبهء زمان و نادرهء دوران بود و در علم رمل و طالع مسله مهارت كامل حاصل كرده احكامش اصلا تخلف نمينمود و در آن باب از آنجناب حكايات بسيار منقولست و قبول اين حكايت كه از مولانا علاء الدين على قوشچى مرويست از مطالعهكنندگان اين اوراق تامول حضرت مخدومى مرحومى در روضة الصفا آورده كه مولانا على قوشچى فرمود كه روزى در مجلس همايون ميرزا الغ بيك نشسته بودم كه مولانا محمد درآمد جناب الغ بيكى او را گفت رملى بكش و از آنچه در ضمير منست اعلام نماى و